عنوان:مورچه های تلاشگر(قسمت دوم)
(به نام ایزدمنان)![]()
مراببخشیدکه چندوقت است برایتان داستان نمی نویسم.خوب دوره ی مدرسه است وکمتروقت
می کنم داستان بنویسم.
قرار بودادامه ی داستان مورچه های تلاشگررابرایتان بنویسم.امافراموش کردم.حالا ادامه ی آن را
بخوانید.
راستی آن هایی که فقط یک باربه وبلاگ من سرزده اندوقولم رادر باره ی این که عکسم رادروبلاگ
بگذارم خواندندبدانند که من به قول خودعمل کرده ام وعکسم توی وبلاگ است.
عنوان:مورچه های تلاشگر(قسمت دوم)
بعدازمدتی که مورچه هادرآنجازندگی کردند،صاحب آن زمین تصمیم گرفت که زمینش رابفروشد.
مورچه هابازهم نگران شدندوباخود گفتندنکند دوباره کسی به اینجابیایدوماراازبین ببرد!
خلاصه آن هاماندندتاببینندصاحب خانه ی جدیدآدم خوبی هست یانه!بعدازمدتی مورچه هافهمیدندکه
ساکنین جدید خانواده ی بسیارخوبی هستند.
صاحب خانه دودخترداشت که خانه ی مورچه هارایادگرفته بودند.آن هاخیلی مهربان بودندوهرروز
برایپرنده هاومورچه ها دانه می ریختند.مورچه هاازاین وضع راضی بودندوبسیارخوش حال.
روزی تصمیم گرفتندکه جوری این دودخترراخوش حال کنند.
یکی ازروز هایی که دخترهاآمده بودندبرای پرنده ها دانه بریزند،صدایی شنیدند.آن صدا،صدای
مورچه هابود.دخترهارفتند ودنبال صداگشتندتابالاخره صداراپیداکردند.مورچه هایک طرف ایستاده
بودندوآواز می خواندند،عده ای م هم طبل شیپورمی زدند.مورچه ای هم جلوی یک برگ ایستاده بود
وداشت بالا وپایین می پرید.روی برگ چندتخم گل قشنگ بودکه مورچه هاپیداکرده بودند.آن ها این
تخم هاراجمع کرده بودندکه به دخترهابدهندوآن هاراخوش حال کنند.دخترهاهم با خوش حالی تخم ها
رابرداشتندتا ببرندودرباغچه ی کوچکشان بکارند.
ادامه ی قصه رادرقسمت بعدی بخوانید.
خدانگهدار![]()
![]()
به امیددیدار-نداطاهرخانی شهرام۳/۸/۸۹![]()
![]()
(به نام ایزد منان)