خاطره ای درمسجد

 ماه رمضان بود.من ومادربزرگم به مسجدرفته بودیم تانمازخودراجماعت بخوانیم.

 بعدازاین که نمازظهروعصرراخواندیم،به هم قبول باشدی گفتیم وبرای دعاکردن آماده شدیم.پیش نمازدعامی خواندومامی گفتیم الهی آمین.خیلی دعاکردیم؛برای مریض ها،برای گرفتارها،برای بچه ها،برای بزرگ ترها،برای ظهورآقاامام زمان(عج)و...

 ناگهان، درمیان دعاها،پیشنمازگفت:خدایاسرمارابه جهنم بکشان!ومانیزباحواس پرت گفتیم:الهی آمین!پس ازاین دعا،ناگهان همه متوجه شدیم که پیشنمازچه دعایی کرده وماچه چیزی گفته ایم؛بعدازاین اتفاق،همه خندیدیم وازخدادعایمان راپس گرفتیم.زن هاتندتنداین جمله راتکرارمی کردندومی خندیدندومن هم باآن هامی خندیدم.درهمان لحظه ناگهان یک مردازآن طرف مسجدگفت:خدایاسرمارابه جهنم نکشان وماهمه گفتیم الهی آمین تاهرگزدیگراین کارراتکرارنکنیم.یعنی برای خودودیگران چیزبدی راازخدانخواهیم وآن چه راکه بهترین است برای خودودیگران انتخاب کنیم.