داستان
بچه ها اسم این داستانم نمی گم چون جذابیتش ازدست می ره آخرقصه خودتون می فهمید اگه نفهمیدمن
آخرقصه براتون می نویسم.![]()
![]()
![]()
![]()
نام داستان:...
سلام. من سامان هستم نام دوستم هم علی است.مادریک جای بزرگ وسرسبز زندگی می کنیم.یک جایی در
شمال کشورایران.
من وعلی دوستان خیلی خوبی برای هم بودیم.در دوربرمان هم دوستان زیادی بودند.ماهرروز باهم بازی وشادی
می کردیم،حرف می زدیم،می خندیدیم،می خوابیدیم وخواب می دیدیم.
یک روز بهاری که پس ازیک خواب طولانی همه بیدارشدیم خواب هایمان رابرای هم تعریف کردیم،من خواب خیلی
عجیبی دیده بودم.نگرانی ام ازاین بودکه پدربزرگم هم یک باراین خواب رادیده بودوخوابش به حقیقت پیوسته بود.
می توسیدم خواب من هم به حقیقت بپیوندد.خواب رابرای بچه هاتعریف کردم اماآن هاگفتندفقط یک خواب بوده
و واقعیت ندارد.من دیگرچیزی نگفتم اما...
خوابم بالاخره اتفاق افتاد.آدم هاآمدند.ماراشماره گذاری کردندوفردایش همه راقطع کردندوبه یک کارگاه نجاری
بردند.نمی دانیدضربه های تبرچه دردی داشت.اره ی نجارهم خیلی دردداشت.
فردای آنروز ماراباماشین به یک کارگاه دیگرفرستادند.علاوه برمن.علی وبقیه ی دوستانمان هم قطع شده بودند.در
کارگاه بعدی مارابه میزوصندلی ونیمکت تبدیل کردندومارابه مدرسه ای دریک منطقه ی محروم فرستادند.
من میزوعلی صندلی شد.بازهم من وعلی وبقیه ی دوستانمان باهم دریک جاهستیم.بااین که به اندازه ی جای
قبلیمان سرسبز نیست اما خوب است.بچه هاروی مادرس می خوانند.
راستش رابخواهیدمن ازاین که قطع شدم کمی خوشحالم.![]()
حالافهمیدید موضوع داستان چی بود؟اگه نفهمیدیدبگم موضوعش جان بخشی به اشیاءبود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط نداطاهرخانی۱/۸/۱۳۹۲![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(به نام ایزد منان)