(به نام ایزدمنان)

عنوان داستان:کودکی حضرت محمد(ص)

محمد،پسرعبدلله،نوه ی عبدلمطلب بزرگ خانواده ی قریش بود.اوهنوزبه دنیانیامده بودکه پدرش راازدست داد.محمدهیچ وقت پدر

خودراندید.

آمنه خاتون،مادرایشان بودند.درآن زمان رسم بودکه زنانی ازصحراکودکان شهرمکه رابه صحرامی بردندتاکودک چندسال در

هوای پاک صحراوزبان خالص عربی زندگی کند.آن سال هم زنان برای گرفتن بچه هاآمده بودند.

محمددرآغوش هیچ زنی آرام نگرفت.حلیمه،یکی ازدایگان نگران بود.اوهیچ بچه ای راانتخاب نکرده بودتااینکه محمد

درآغوش او آرام گرفت.آمنه فرزندخودرابه حلیمه ی سعدیه سپرد.

حضرت محمد(ص)برکت های زیادی نسیب خانواده ی حلیمه کرد.شترپیرحلیمه که درآن زمان تقریبادیگرشیرنمی داد،

چون محمدبه خانه ی آن هاآمد،شیرشترشان چندان زیادشدکه حتی توانستندشیرشترشان رابفروشند.

حضرت محمددرکودکی هم عقل وهوش خودرادرهرکاری دخالت می داد.روزی ازحلیمه پرسید:«مادر،برادران کجایند؟»

حلیمه جواب داد:«آن هابرای چرانیدن گوسفندان به صحرارفته اند.»محمدگفت:«مادر،این درست نیست که من درسایه ی

خیمه استراحت کنم وبرادرانم زیرآفتاب داغ صحراکارکنند.ازفردامن هم باآنان می روم.»

فرداصبح،حضرت محمد(ص)بابرادرانش به طرف صحرابه راه افتاد.حلیمه گردنبندی رابرگردن محمدانداخت.محمد

پرسید:«این چیست؟»حلیمه گفت:«یک گردنبنداست.این گردنبندتوراازخطرات صحراحفظ می کند.»محمدگردنبندرااز

گردنش درآوردوباادب گفت:«خیرمادرعزیزم.ازدست این گردنبندومهره هایش هیچ کاری برنمی آید!آن کس که مراآفریده،

مراازخطرات صحراهم حفظ می کند.»حلیمه پیش خودگفت:«من یقین دارم که محمد،درآینده مردبزرگی خواهدشد!»

بعدازشش سال،حلیمه محمدرانزدآمنه بازگرداند.امامحمدمادرخودرانیزازدست داد.اورابه پدربزرگش عبدلمطلب سپردند

امابعدازدوسال عبدلمطلب نیزدرگذشت.اورابه عمویش ابوطالب سپردندکه محمد،اوراپدرمی نامید.

براساس داستانی ازقصه های قرآن

9:15دقیقه 28/12/88نوشته ی نداطاهرخانی

نظربدهید

نوروزتان پیروزباد

عیدتان مبارک

به امیددیداردرسال1389

دوستتان دارم

خدانگهدار